حنين بن اسحاق ( مترجم : مهدى محقق )

پيشگفتار 20

رسالة حنين بن إسحق إلى علي بن يحيى في ذكر ما ترجم من كتب جالينوس ( فارسى )

موى سرش از درازى روى او را فرو پوشيده ، مىگذشت . و شعرى به لغت رومى ، از اوميرس ( - هومر ) شاعر ، مىخواند . يوسف مذكور مىگويد آواز او به گوش من شبيه به آواز پسرى آمد كه مىشناختم او را . بانگى بر وى زدم . جواب داد . و همان پسر بود ! از حال وى استفسار كردم . همين قدر گفت : يوحنّاء قحبه‌زاده را گمان آنكه محال است كه عبادى علم تواند آموخت ! و من از دين نصرانيّت برى باشم اگر راضى شوم به تعلّم طبّ ، تا محكم سازم لسان يونانى را . و از تو التماس مىكنم كه خبر من پوشيده دارى ! بارى ، مدّت سه سال بر اين بگذشت كه اصلا به او برنخوردم . تا روزى به منزل جبرئيل بن بختيشوع داخل شدم . حنين را ديدم كه آنجاست و ترجمه كرده كتابى را از كتب تشريح جالينوس . و جبرئيل از روى تعظيم و تبجيل با وى خطاب مىكند ! اين معنى در نظر من به غايت عظيم نمود ، چنان كه جبرئيل آن را از من دريافت و گفت : اين تكريم از من دربارهء اين جوان بسيار مشمر . به خداى قسم كه اگر عمر يابد سرجيس را فضيحت گرداند ! و سرجيس مذكور ، عالمى بود از اهل رأس العين ، مشهور به استادى در نقل علوم يونانيّين به لغت سريانى . پس حنين بيرون رفت و بر عقب او من بيرون آمدم . ديدم بر سر راه انتظار من مىبرد . چون برسيدم ، گفت : پيش از اين التماس كرده بودم كه خبر من آشكار نسازى . اكنون التماس دارم كه آنچه از ابى عيسى ، جبرئيل دربارهء من شنيدى ، ظاهر گردان ! » گفتم : « چنين باشد . بگويم با يوحنّا آنچه در مدح تو از جبرئيل شنيدم » . چون اين بگفتم ، بيرون آورد از آستين خود نسخه‌اى و گفت : « اين را به يوحنّا بده . و چون ببينى كه از آن اعجاب كند ، بگوى كه عمل حنين است » . پس نزد يوحنّا شدم و چون فصلى چند از آن نسخه كه موسوم بود به جوامع مطالعه كرد ، تعجبّى بسيار نمود . و گفت : « پندارى در عصر ما از خداى سبحانه و تعالى ، به كسى وحى مىرسد ! » گفتم : « چگونه است اين ؟ » گفت : « اين ترجمه نيست مگر عمل كسى كه مؤيّد باشد به روح القدس ! » اين وقت گفتم : « اين عمل حنين بن اسحاق است ، همان كس كه از مجلس خود بيرونش كردى ! و فرموده بودى كه به فلوس فروشى نشيند ! » و نقل كردم آنچه شنيده بودم دربارهء او از جبرئيل .